خرید بک لینک
زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنیدکوثر و خلد من این است عذابم مکنیدچشم افسونگرش از کشتن من کی گذردبر من افسانه مخوانید و بخوابم مکنیدمدعی را اگر آواره نسازم ز درشاز سگان سر آن کوی حسابم مکنیدمن خود از بادهٔ دیدار خرابم امشبمیمیارید و ازین بیش خرابم مک

برچسب: محتشمکاشانی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 23:21

شعری از زنده یاد مشفق کاشانی:ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ.... ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼ

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 23:21

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟ هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 7:25

رودِ تنهاییِ من تا ابدیت جاری استرودِ تنهاییِ من ماضیِ استمراری استزندگی مثل همین قصّه ی تنهایی مناختیاری است که در ذاتِ خودش اِجباری استدل که دل نیست، بلوری ست که از فرطِ غبارمثل یک ظرفِ عتیقه تَهِ یک انباری است!موشها ذهنِ مرا، روحِ مرا می کاوند!چند

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 7:25

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبوداز آب رفته هیچ نشانی به جو نبودمژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سوددیگر به چاک سینه مجال رفو نبوددیگر شکسته بود دل و در میان ماصحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبوداو بود در مقابل چشم ترم ولیآوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبودحیف از ن

برچسب: عاشقانه, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 7:25

ذوقی به غیر عشق تو در دل نداشتم بودم اگر كنار تو ، مشكل نداشتم جسمی برای خاک شدن داشتم ولی جانی به قدر شان تو قابل ، نداشتم افتادم از نگاه تو چون ماه در مُحاق تا روز وصل ، یک شب كامل نداشتم سر زیرِ پَر به داغ جنون تو مبتلا كاری به كار مردم عاقل نداشت

برچسب: عبدالجبار, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 23:11

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغمت شود به دل من فزون، دقیقه دقیقهدلم ز هجر شود پر ز خون، دقیقه دقیقههر آنچه خون به دلم شد ز اشتیاق جمالتشد از دو دیدهی زارم برون، دقیقه دقیقههر آن دلی که به دام کمند زلف تو افتدز غم، فتد به سر او جنون دقیقه دقیقههلاک میشدم از تیر ناز او، به نگاهیاگر لب تو نمیشد مصون، دقیقه دقیقهچه فتنهایست به چشم سیاهکار تو، ای مه؟!به یک نظر کند عالم فسون، دقیقه دقیقهکه را شهید نمودی به رهگذار، که ریزدز تیغ ناز تو پیوسته خون، دقیقه دقیقه؟ز ضرب تیشهی فرهاد و تیر غمزهی شیرینهنوز ناله کشد بیستون، دقیقه دقیقهپس از حکایت مجنون ز عشق و از غم لیلیکسی ندیده چو من تاکنون دقیقه دقیقهز کِلکِ نغز صبوحی شکر ز خامه بریزدز وصف آن لب یاقوتگون، دقیقه دقیقه...ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشاطر_عباس_صبوحی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 5:02

نومید مباشفریاد مکن که نیست فریادرسیغمناله مزن به فکر ما نیست کسیبا سفلۀ روزگار سرکلّه مزنسیمرغ نمی رود به جنگ مگسیبرخیز که راه کاروان را خورده استحتی نرسد به گوش بانگ جرسیبسیار دویده ایم و باید بدویمترسم که برای ما نمانَد نفسیاز دور فلک مباش نومید که لعلسنگی است که خون دل چو ما خورده بسیمانند خسی مباش کز موج گرانهرگز به کناری نرسد هیچ خسی طغیان نکند کنار بحری نهریجلوه نکند میان دیگی عدسیخود را زده شب به باغ و جای فانوسآویخته هر شاخۀ خشکی قفسیتا کینه ی باغبان به دوش تبر استیک میوه نمی رسد به شاخ هوسیاز حشو بپیرا سخنت را گاهیباید بکنی شاخۀ تر را هرسیغلامعباس_سعیدی

برچسب: غلامعباسسعیدی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 5:02

پاییز امد… شب بازهم سلامت میدهد… مار سیاه رنگ شب میخزد گوشه دنج تنهاییت… و گاهی … چشمانت را رقص باران های بی موقع پاییز میرباید…سرت را سینه دفترچه خاطراتت… و ایینه نیم قد همیشه بیدار… مینشیند به تماشای تو… صدا ها میروند به قبرستان … خواب چشمان مردمان شهر را میرباید.. و تو میمانی و ضربان قلب.. ساعت روی دیوار… کلاع ها هم میخوابند.. و تو هنوز همچون شعله ای .. زیر خاکستر خاطرات… بیداری.. نه سیگار هایت

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 15:09

شعر زیبای لبخند شاعر سیمین بهبهانیبر لب یار شوخ دلبندم خفته لبخند گرم زیبایی خنده نه ، بر کتاب عشق و امید هست دیباچه ی فریبایی خنده نه دعوتی ست ، عقل فریب بهر آغوش آرزومندی قصه ی محرمانه یی دارد ز خوشی های وصل و پیوندی چون شراب خنک به جام بلور هوس انگیز و تشنگی افزاست جام اول ز می نگشته تهی جام های دوباره باید خواست نقش یک خواهش است و می ریزد زان لبان درشت افسون ریز گرمی و لذتی به جان بخشد همچو خ

برچسب: بهبهانی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 15:09

نه تو می مانی و نه اندوه ،
و نه هیچ یک از مردم این آبادی!
به حبابِ نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،!
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند،
لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

"سهراب سپهری"

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 5:57

*چنین گفت ﺭﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﯾﻞ*ﮐﻪ ﻣﻦ ﺁﺑﺮﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻧﺪﺭ ﻣﺤﻞ*ﻣﮑﻦ ﺗﯿﺰ ﻭﻧﺎﺯﮎ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺧﻮﺩ*ﺩﮔﺮﺳﯿﺦ ﺳﯿﺨﯽ ﻣﮑﻦ ﻣﻮﯼ ﺧﻮﺩ*ﺷﺪﯼ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻡ ﭼﺖ*ﺑﺮﻭ ﮔﻤﺸﻮ ﺍﯼ ﺧﺎﮎ عالم ﺳﺮﺕ*ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺖ ﺑﺲ ﻧﺒﻮﺩ*ﮐﻪ ﺍﯾﻤﯿﻞ ﻭﭼﺖ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩ*ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺖ ﺍﻓﺮﺍﺳﯿﺎﺏ*ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺶ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﮐﺒﺎﺏ*ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺑﻪ ﺳﺮ ﺗﻦ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﻫﯿﻢ*ﺩﺭﯾﻐﺎ ﭘﺴﺮ، ﺩﺳﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﻫﯿﻢ *ﭼﻮﺷﻮﻫﺮ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﮐﯿﻤﯿﺎﺳﺖ*ﺯﺗﻮﺭﺍﻧﯿﺎﻥ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺧﻄﺎﺳﺖ*ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﮑﻦ ﺿﺎﯾﻊ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺍﻭ*ﺑﻪ د

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 5:57

با توام امشب و می ترسم از آن سان بی توکه پس از این شب و شب های فراوان بی توآه اگر این شب بی سایه به پایان برسدچه کنم با تب فردای هراسان بی توخوش به حال من خوشبخت سر افشان با توبد به حال من بدبخت پریشان بی توبا توام امشب و می خوانم از اندوه اتاقبهت فردا شب این کلبه حیران بی توتو نباشی و نریزی و نپاشی در آنبه چه کار آیدم این خانه ویران بی تو؟به تماشای عبور چه کسی باز شودچشم این پنجره رو به خیابان بی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 5:57

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم جارى است پیکارى بزرگروز و شب مابین این انسان و گرگزور بازو چاره این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستاى بسا انسان رنجور و پریشسخت پیچیده گلوى گرگ خویشاى بسا زور آفرین مردِ دلیرمانده در چنگال گرگ خود اسیرهرکه گرگش را دراندازد به خاکرفته رفته مىشود انسان پاکهرکه با گرگش مدارا مىکندخلق و خوى گرگ پ

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 12:42

گلچینی از اشعار زیبای حسین پناهی پروانه این همه نفی درد جان فرسای دگردیسی جهان است بر جان هنر،تا از کرم کور بی دست و پاپروانه ای بسازد هزار رنگ!میآید ها شب و روزت همه بیدارکه آید شاید،کور شد دیده بر اینکوره ره شاید ها.شاید ای دلکه مسیحا نفستآمد و رفت،باختی هستی خود بر سر میآید ها لعنتبر گردن عشق ساده ام که انگشترش نخی ست،گلوبند زمردین شعر مرا باور نمیکند کسی ...لعنت به شعر و من! فیلانهوقتی ما

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 12:42

ذهن را درگیر با عشقی "خیالی" کرد و رفتجمله های واضح دل را سوالی کرد و رفتمن در این زندان تن حس رهایی داشتمفرصت آزادیم را او "محالی" کرد و رفت چون رمیدنهای آهو ، ناز کردنهای اودشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت کهنه ای بودم برای اشکهای این و آنهرکسی ما را به نوعی دستمالی کرد و رفت ! ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشتعقده در دل داشت ، روی خاک خالی کرد و رفت آرزویم با تو بودن بود ، کوشیدم ، ولیواقعی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 12:42

کجایید ای شهیدان خداییبلاجویان دشت کربلاییکجایید ای سبک روحان عاشقپرندهتر ز مرغان هواییکجایید ای شهان آسمانیبدانسته فلک را درگشاییکجایید ای ز جان و جا رهیدهکسی مر عقل را گوید کجاییکجایید ای در زندان شکستهبداده وام داران را رهاییکجایید ای در مخزن گشادهکجایید ای نوای بینواییدر آن بحرید کاین عالم کف او استزمانی بیش دارید آشناییکف دریاست صورتهای عالمز کف بگذر اگر اهل صفاییدلم کف کرد کاین نقش سخن شد

برچسب: بلاجویان,کربلایی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:10

مرز در عقل و جنون باریك است كفر و ایمان چه به هم نزدیك است عشق هم در دل ما سردرگممثل ویرانی و بهت مردمگیسویت تعزیتی از رؤیاشب طولانی خون تا فردا خون چرا در رگ من زنجیر استزخم من تشنهتر از شمشیر است مستم از جام تهی حیرانیباده نوشیده شده پنهانی باده نوشیده شده پنهانیعشق تو پشت جنون محو شده هوشیاریست مگو سهو شده من و رسوایی و این بار گناه نو و تنهایی و آن چشم سیاهاز من تازه مسلمان بگذر بگذر بگذر از

برچسب: یداللهی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:10

آه ، ای ناشناسِ ناهمرنگ بازگو ، خُفته در نگاهِ تو چیست ؟ چیست این اشتیاق سرکش و گُنگ در پس دیده ی سیاهِ تو چیست ؟ چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخشچیست این ؟ آتشی ست جان افروزچیست این ، اختری ست عالمتاب چیست این ؟ اخگری ست محنت سوز بر لبان دُرشتِ وحشیِ تو گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست لیک در دیده ی تو لبخندی ست که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست شوق دارد ، چو خواهشِ عاشق از لب یارِ شوخِ دلبندش شور دار

برچسب: بهبهانی,ناشناسِ,ناهمرنگ, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:10

پری نبوده ام از قصّه ها مرا ببرندپرنده نیستم از گوشه ی قفس بخرندزنم، حقیقت تلخی پر از پریشانیپر از زنان پشیمان که تلخ و در به درندچرا به شاخه ی خشک تو تکیه می دادم؟به دست هات که امروز دسته ی تبرندبگو به چلچله های چکیده بر بامتزنانِ کوچک من از شما پرنده ترندبهار، فصل پرنده است، فصل زن بودنزنانِ کوچک من گرچه سر بریده پرنددر ارتفاع کم عشق تو نمی ماننداز آشیانه ی بی تکیه گاه می گذرندبه خواهران غریبم ک

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:10

از خاطرِ عزیزان، گردون سترد ما راهر کس به یاد ما بود، از یاد برد ما راخوبان گنه ندارند گر یاد ما نکردندچون شعر بد به خاطر نتوان سپرد ما رابا اصل کهنه خویش دلبستگی نداریمآسان توان شکستن چون شاخِ تُرد ما راما برگهای زردیم، افتاده بر سر همدر قتلگاهِ پاییز، نتوان شمرد ما راسرجوشِ عمر خود را، چون گل به باد دادیمدر جام زندگانی، مانده ست دُرد ما راکودک مزاجی ما، کمتر نشد ز پیریبازیچه می فریبد، چون طفلِ خ

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:10

غزل " مریم "بگو چگونه دل از من بریده ای مریمبه روی هر غزلم خط کشیده ای مریمدلم به راه جوابت نشسته اما توهنوز هم گل خود را نچیده ای مریمچه می شد آه ! بیایی ، بگویی ام ناگاهکه با دلم به تفاهم رسیده ای مریم* مگر رقم بزنم با تو باز نیماواردوباره " قصه ی رنگ پریده " ای مریمتو روسپید ترین واژه ی شب شعریکه آسمان غزل را سپیده ای مریمبیا صدای رسای سروده هایم باشبیا ، نگو که دل از من بریده ای مریمــــــــــ

برچسب: حنظله,ربانی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 16:20

صبح در خوابِ عدم بود که بیدار شدیمشب سیه، مست فنا بود که هشیار شدیمپای ما نقطهصفت در گروِ دامن بودبه تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیمبه شکار آمده بودیم ز معمورهی قدسدانهی خال تو دیدیم، گرفتار شدیمخانهپردازتر از سیل بهاران بودیملنگر انداخت خِرَد، خانهنگهدار شدیمنرود دیدهی شبنم به شکر خواب بهارعبث افسانهطراز دل بیدار شدیمعالم بیخبری طرفه بهشتی بوده استحیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیمصائب از ک

برچسب: صائبتبریزی,خوابِ,بیدار, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 16:20

خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها چه شادیها خورد بر هم چه چه بازیها شود رسوایکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی یکی از جان کند شادی، یکی از دل کند غوغاچه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملاچه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین چه بالا ها رود پائین، چه سفلی ها شود علیاعجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد وگرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب میناشبی در کنج

برچسب: افغانستانی,بردارد,آدمها, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 16:20

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام تا در نگین چشم تو نقش هوس زنمناز هزار چشم سیه را خریده امبر قامتت که وسوسهی شستشو در اوستپاشیده ام شراب کف آلود ماه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهمدزدیده ام ز چشم حسودان، نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنمدست از سر نیاز به هر سو گشوده ام از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام از هر قدی، کرشمه رقصی ربوده ام اما تو چون بتی که به بت ساز نن

برچسب: نادرپور,آفریده, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 16:20

سر بریدند آسمان را در زمینچیست حسِ مردمِ این سرزمین؟خوابِ دریا غرقِ خون تعبیر شددشنهای با تشنهای درگیر شداین گذشت اما غزل یک بیت نیستحُسنِ مطلع را نمیباید گریستجنسِ تاریخ و حکایت نیست عشقکینه و زخم و شکایت نیست عشقعشق یعنی جمعِ جبر و اختیارعشق یعنی مردنی با اقتدارعشق، جمعِ کفر با ایمانِ محضعشق یعنی خلقتِ انسانِ محضخواب ماندیم و غزل مسکوت ماندقلبها در گوشهی تابوت ماندجهل، در افکارِ مومن عود کر

برچسب: منتشر,مرحوم,افشین,یدالهی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 16:20

دلم برای تو و شعر تازه ات تنگ استدلم هوایی آن لهجه خوش آهنگ استمن از خودم، به دلم می گریزم آری منمنی که عقل و دلم سال هاست در جنگ استقبا به قد من ای عقل پابرهنه مدوزبرای قامت ما، این لباس ها تنگ استبرای متهمان ردیف اول عشققبول مصلحت اندیشی و خرد ننگ استهنوز پرسه زدن در نگاه او خوب استهنوز سادگی چشم یار، خوش رنگ استچه دیر می گذرد لحظه های آمدنشهمیشه عقربه انتظارها لنگ استحسین منزوی

برچسب: منزوی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 16:20

نصرت رحمانىای رهگذر، درنگ که چون مار تشنه کامخوابیده ام کنار گون های نیمه راهزنجیر تن به زهر هوس آب داده امتا پیچمت به پای در این دوزخ سیاهابلیسم ای رهگذر ابلیس زندگیمردم فریب و رهزن و خودخواه و خون پرستخورشید من سیاهی و فریاد من سکوتهستی من تباهی و پیروزی ام شکستبر سینه ام مکاو کویریست جای دلتف کرده از نفس های ناكسانامیدهای من همه در او فنا شدندجز جای پا نمانده از آنها به جا نشاندر دیده ام مخواب

برچسب: رحمانى,رهگذر, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 10:07

مسعودِ سعدِ سلمان

روزِ مهر و ماهِ مهر و جشنِ فرخ مهرگان
مهر بِفزای، ای نگارِ مهرجویِ مهربان

تا خزانی باد، سویِ بوستان، لشگر کشید
زینتش گشته ست رویِ ارغوان، چون زعفران

جوشن و برگستوان از خَز، باید ساختن
کامَد اینک با لباسِ لشگری، بادِ خزان

فرخ و فرخنده بادَت، مهرگان و روزِ مهر
مُلک از تو با نشاط و تو زِ مُلکت شادمان

برچسب: مسعودِ,سلمان,مهرگان, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 10:07

صفحه بندی